|
|
|
جعفر رسول زاده
گردباد خسته مـايـيـم و اين راهي كه پيش پا نمايان نيست حـتـي درخـتـي خـشـك هـم در اين بيابان نيست يـك عـمـر دسـت خـسـتـه بـر طاق دعا بستيم صد ناله آمين هست و يك گلواژه ايمان نيست ايـن كـلـبه از چشم خراب روزن افتاده است ايـن جـا بـه قـدر يـك تـبسم صبح مهمان نيست اي روح مـردابـي تـو در تـرديـد مـي پـوسـي اسـكـنـدري هـم در هـواي آب حـيـوان نـيـسـت سر شاخه هاي خشك سالي ريشه مي گيرند يـك آسـمـان ابر سترون هست و باران ينست در ازدحـامي بـي تـفـاوت سـايـه بـر دوشـيـم ايـن گـردبـاد خـسـتـه حـتـي رنگ توفان نيست شـاعـر غـزل را بـا رديـف انـدازه مـي گـيرد بـيـتـي كـه تـلـمـيـح دلي باشد به ديوان نيست اي لـحـظـه هاي بي رمق اي رخوت مسموم آيـا بـهـاري در حضـور ايـن زمـستـان نيست؟
اي، عـشـق ضـربـاهنگ گامت، باز مي آيي روزي كه ديـگر نـالـه اي در اين نيستان نيست وقـتـي تـو بـاشــي، آب رنــگ زنـدگـــي دارد وقتي توباشي، سفره بيعشق و گل ونان نيست خندان گريستيم ( مجموعه شعر امروز كاشان)
آيينه تماشا از آن تـيــغ گـفـتــم كــه جـوهـر ندارد و دشـتــي كـه ديـگـر دلاور ندارد بـديـن جـــرم آيـيـنـه ام را شـكــســتـند كه چشم از تماشا چرا بر ندارد؟ دلي آفـتـابـي نــشـــد آي خـــــورشـيــد هــوا غــيــر ابـر مـكــرر نـــدارد بـر ايـن نـقـش فرسوده آسوده منشين كــه اين ملك ديگر هنرور ندارد چـو مي شيشه را رخصت رنگ داديم ســبــو بــاده نـشـئــه پرور ندارد غــريـب اسـت حـلاج بودن كه اين جا كــســي قـصــه دار بــاور نـدارد در اين ايل پيمان مردي شكسته است بــرادر خــبــر از بـــرادر نــدارد بــه بــال كــه بـنـدي پــيــام وفــــــا را كـه اين كهنه ايوان كبوتر ندارد خندان گريستيم ( مجموعه شعر امروز كاشان)
كوچي دگر ربـطــي بـه شـعـرم نـدارد ايـن عــشـق رنـگيـن كماني مــن بـايـــد ايـنـجـا بـخـوانـم از آبــــي آســمـاني فــصـل شـكـفـتـن گـذشـته است اي فرصت سبز رويش ايــن جـا بـهـاري نـپـايـد جــز در هــواي خــزانـي بــغــض گــلــوگـيــر مــا را انـگـيـزه گــريـه اي نـيست انـگــار در گل نـشـسـتـه اسـت اين كشتي بادباني تــا كـي غـزلـواره گــفــتـــن از آرزوهـــاي مـــوهـــوم در قــاب آيـيـنـه ديـدن خــواب خـوش مـهـربـانـي تــاريـخ قـابـيـلـي مـا از عـصـر سـنـگ و كـلاغ اســـت مي خوردن و خم شكستن هشياري و سرگراني اين كوچه بن بست مانده است در فكر كوچي دگر باش بـايــد نـشـانـي بـگـيـريـم از وادي بــي نـشــانـي مـردان ســنـگـي نـشـسـتـنـد در بــرج عـاج تـعــصــــب مــايـيـم و دل هاي يكدست ماييم و اين همزباني خندان گريستيم ( مجموعه شعر امروز كاشان)
فانوس گل سرخ يك روز مي آيد آن سبز از دشت هاي گل سرخ از بـي كـرانـي كـه آنجاست جغرافياي گل سرخ گـيــرد ز روي گل سـرخ شـبـنـم غـبـار سفر را بـاران حـريـر چـمـن را شـويـد بـراي گل سرخ ايـن دسـت هـاي تهـي را پر مي كند از صداقت مردي كه در كوله بارش دارد صفاي گل سرخ آيـيـنـه هـا را بـچـيـنـيـد فـانـوس هـا را بـيـاريد صـد كـوچـه آذيـن بـبنـديد از روشناي گل سرخ آيـيـنـه آيـيـن اشـراق مـي آيـد از سـمـت باران تا آن كه در معبد عشق خواند دعاي گل سرخ مـي آيـد و مي تـكـانـد در كوچه پس كوچه شهر عـطـر نـجـيـبـي كـه پـيـچـد در لابـلاي گل سـرخ بـا لالـه هـاي ايـن اهـالـي بيـگـانه اند و غريبه بـايـد نـشـانـي بـجـويـيـم از آشـنـاي گـل سـرخ مـا را كـجـا مـي نـشـانـد بـر مـخـمـل سبزه باغ وقـتي كه بيرون نكرديم خاري ز پاي گل سرخ خندان گريستيم ( مجموعه شعر امروز كاشان)
خندان گريستيم ديــشـب بـه كـوچ ابـر بـهـاران گريستيم مـا يـك قـبـيـلـه در غـم بـاران گـريـسـتيم آوازهــــاي ســوخـتـه مـانـدنـد در گـــلــو وقـتـي چـو بـغض شام غريبان گريستيم دور از نـگـاه مـحـتـسب و زاهد و حريف در پـرسـه هـاي كـوچـه رنـدان گـريستيم
آيينه بود و سنگ كه تصويرمان شكست خورشيد بود و ابر كه ( خندان گريستيم) خندان گريستيم ( مجموعه شعر امروز كاشان)
روح آيينه شـكـسـتـه مـي گـذرانـيـم فـرصـت دل خـود را چـه شـعـلـه بـود كـه آتش زديم حاصل خود را بـه مـيـهـمـانـي اين پلك هاي خسته نخوانديم نــــگـــاه پـنـجـره بـسـتـه مــقــابــل خـــود را هـبـوط وحـشـي مـا بود و شهر جنگل و آهن غـريـب گـونـه گـذشـتـيـم حـد فـاصـل خـود را بـه حـسـرتـيـم كـه دريـاي تـا هـمـيـشه زلالي بـه روي زورق مــا بسـته بود ساحل خود را حـديـث كـهـنـه ايـن فـتـنـه هـاي تازه نفس را ز ما مپرس، كـه گـم كـرده ايـم منزل خود را هــزاره اي اسـت كه در حسرت بلوغ گرفتيم كسي چو ما نشمرده است دور باطل خود را در اين هجوم سپر، تيغ، امتداد قشنگي است بــه دامـن كـه بـبـنـديـم خـون قـاتل خود را؟
تـو اي نـجـيـب تـر از اعـتـمـاد ابـر بـه باران بـيـا كـه خـاك بـه راه تـو گل كند گل خود را بـيـا كـه نــور بــنــوشيــم و آفــتـاب بـپـوشيـم و روح آيــنــه پـيـدا كـنـد مـعـــادل خـــود را خندان گريستيم ( مجموعه شعر امروز كاشان)
غرور كوچه هـــــنــوز فــاصــلـه داريـم تــا بـهــار شــــدن كــجــاســت فـرصـت يك سبز ماندگار شدن چو دانه سنگ به دل مانده ايم و خاك به چشم هـنــوز مــرحــلــه هــا ســت تـا غـبار شدن غـرور، كـوچـه بـن بـسـت سـركــشـي هـا بود خــدا نـصـيـب كـنـد بـاز شـرمــســار شــدن بـــه شـــوق بــي ســر و پـايي دخيـل مي بنديم قلندري است در اين حلقه سر به دار شدن
چــه كـوچـه گـرد شدي دل مگر، هوس كردي بــه سـرنـوشـت غـريـبـانـه اي دچـار شدن خندان گريستيم ( مجموعه شعر امروز كاشان)
پيشاني شب راه پـايـان گرفت و فاصله ماند دوستي ها كـدر شـد و گـله ماند روي پـيــشــانـــي ريــايــي شب داغ مــهـر نـمــاز نــافـلـه مـانـد هــمــه حـرف هــــاي نـاگـفـتــه در هــيـاهـوي هاء مهـمـله ماند عطش از حلق تشنه شرم نكرد و شـقـاوت بـه نـام حـرمله ماند
شـهـدا شـعـر عـاشـقي خواندند دل شاعر به حسرت صله ماند خندان گريستيم ( مجموعه شعر امروز كاشان)
دردهاي گم شده اي ابرهاي سوخته بارانتان كجاست؟ دق كـرده ايـم شــوق بـهـارانـتان كجاست؟ بـا آبـگـيـنـه هـا بـه تـفـاهم رسيده ايد بـلـقـيـس مـانـده ايـد سـلـيـمانتان كجاست؟ آن زخم ها كه جوهر مردان مرد بود و آن دردهاي گم شده در جانتان كجاست؟ در پـوچــي حـريـر ريا تاب مي خوريد پـشـمـيـنـه حـقـيـقـت عـرفـانـتـان كجاست؟ دلـبستگان رخوت موهوم صبح وصل سـوز و گـداز شـام غـريـبـانـتان كجاست؟ با اين غرور لنگ به جايي نمي رسيد شـمـشـيـرها، صـلابـت عريانتان كجاست؟ خندان گريستيم ( مجموعه شعر امروز كاشان)
حرير چمن يك روز مي آيد آن سبز از دشت هاي گل سرخ از بـيـكـرانـي كـه آنـجـاست جغرافياي گل سرخ گـيـرد ز روي گـل سـرخ، شـبـنـم غـبار سفر را بـاران، حـريـر چـمـن را شـويـد براي گل سرخ ايـن دسـتـهـاي تـهـي را پر مي كند از صداقت مردي كه در كوله بارش دارد صفاي گل سرخ آئـيـنـه هـا را بـچـيـنـيـد، فـانـوسـهـا را بـيـاريد صـد كـوچه آذيـن بـبـنـديد از روشناي گل سرخ آئـيـنـه آئـيـن اشـراق مـي آيـد از سـمت باران فردا، كه در معبد عشق خواند دعاي گل سرخ مـي آيـد و مـي تـكاند در كوچه پس كوچه شهر عـطـر نـجـيـبـي كـه پـيـچـد در لابـلاي گل سرخ مـردان مـرد قـبـيـلـه شـمـشـيـر و آتش بدوشند تـا در ركـابـش بـپوشند، زرين قباي گل سرخ بـا لاله هـا ايـن اهـالـي بـيـگـانـه انـد و غريبه بـايـد نـشـانـي بـجـوئـيـم از آشـنـاي گـل سـرخ مـا را كـجـا مـي نـشـانـد بـر مـخـمـل سبزه باغ وقتي كه بيرون نكرديم خاري ز پاي گل سرخ جعفر رسول زاده «آشفته» برگرفته از كتاب گل سرخ تاليف جواد جهان آرايي
آنان كه شدند شرمسار گل سرخ بردند حسد به روزگار گل سرخ بر سنگ زدند شيشه عمرش را چون، بود گلاب يادگار گل سرخ جعفر رسول زاده «آشفته» برگرفته از كتاب گل سرخ تاليف جواد جهان آرايي
|